بی قراری هایم ...
شمارش معکوس تپش قلب من با قدم های تو آغاز شده است، قدم هایی که هر روز تو را به من نزدیک تر می کند،تویی که آن سو تری ، آن دورها و من همچنان امیدوارم...امیدوار...امیدوار...امیدوار...
بی قراری هایم ..
می خواهم ات همچو باران
تا بر من فرو ریزی و سرشارم کنی
بی قراری هایم.
تو کجایی که این روزها بی قرار از لبانم می گریزی و قلم ام را بی تاب می کنی؟
کجایی که بیشتر از هر چیز دیگری احساس ات می کنم،گویی که با منی ،همین جا در کنار من هر لحظه و هرجا ،اما چرا نمی بینم ات؟
هستی و سهم من از بودن ات این همه بی قراری است، در روزهایی که بودن ات را محتاجم.
هستی و هر لحظه به من نزدیک می شوی و من در هراسم که از تو دور شوم،در هراس از گریختن نا گزیرم که این روزها بی قراری امانم نمی دهد.
مجال ام بده، مجال دیدن ات که تشنه ی دیدن ام و تنها چشمان آرام و موقر توست که می تواند چشمان نگرانم را آرام کند.
چنان از درد لبریزم که از وجودم فرو می ریزد
بی صدا فرو می ریزد واین من ام که تنها نگاه می کنم و در خود زار می زنم از این همه ناتوانی و عجز
فریاد می زنم و در گلو خفه می شود
فریاد می زنم و جز ناله ای نمی شنوم
فریاد می زنم و از شدت صدا درد وجودم را فرا می گیرد
فریاد می زنم و باز کسی نیست که مرا یاری کند ...
اصلا" آیا فریادٍ مرا یاری کننده ای هست؟
جوابش را می دانم و باز فریاد می زنم،فریاد می زنم،فریاد می زنم...
می بینی به چه روزی افتاده ام؟
*حتی دلم هم یاری ام نمی کند،دلی که این روزها میزبان درد و تنهایی است،آنقدر به تنهایی اش خو کرده که یادش رفته گاهی می شود بعضی حرفها را به اشتراک گذاشت.
**و من چه دلتنگم،دل تنگ عاشقانه هایی که اینجا از آن متولد شد و حالا ماه هاست که دارد خاک می خورد و هیچ کس حتی نگاهش نمی کند.
***این روزها در جا می زنم در جایی که هیچ جا نیست ، نای رفتن ام نیست و باز من فقط ایستاده ام و حتی سرابی را نمی بینم که نگاهش کنم ،که دلخوشم کند...حتی سرابی....
****گرچه به نظر می رسد با پایانم فاصله دارم اما هر روز انتظارش را می کشم،انتظار یک پایان ، پایانی که احساس می کنم اگر بیاید دردناک است اما می دانم که دوستش خواهم داشت...
جستجو می کنم هر روز نبودنت را، جستجو می کنم و پیدا می کنم هیچ را.
هیچ را در قلب خودم و ...ردپای رفتن ات.
اصلا" کجای لحظه های من بود که تو اهنگ رفتن کردی؟... تو رفتی یا من تو را راندم؟
تو بودی؟تو خواستی باشی و من خواستم که بروی؟
نمی دانم، این روزها فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم ...و دلم می سوزد برای آتش شعله وری که روزی می سوزاند واژه هایم را و امروز جز خاکستری از آن نمانده است.
گاه احساس می کنم که مرده ام و می نشینم آرام کنار قلب مرده ام گریه می کنم ، گریه می کنم و گریه می کنم و گریه می کنم...و لحظه ها مثل همیشه از من عبور می کنند و من فقط نگاه می کنم...
باید سکوت را بشکنم
باید سکوت حاصل آن بهت چند ماهه را بشکنم
باید فریاد کنم درد سالها خواب بودنم را
خوش خیالی ام را
باید قاعده ها را بیرون بریزم و گریه کنم درد مشترک را
درد مشترک باورنکردنی های این روزها را
...
من در بهتم و وانمود می کنم که همه چیز عادی است
عادت نکرده ام و ....
پ.ن: خوشحالم برای کسانی که نیستند و نمی بینند این روزها را...
نشانه
نشانه نشانم بده که بریده ام
من از خودم بریده ام
بغض
سکوت
لبخند
بغض
سکوت
لبخند
بغض
سکوت
لبخند
.
.
.
روزمرگی امانم نمی دهد...
سکوت
چرا این همه فریاد اثر نمی کند
چرا خدا هم دیگر صدای مرا نمی شنود
اصلا" من در کجای این زمین و زمان قرار دارم
چرا هر جا می گردم جایی برای خودم پیدا نمی کنم
چرا هر روز آدم ها را غریبه تر می بینم
کی این غربت تمام می شود
تا کی باید بروم و نرسم
تا کجا سراب ها را دنبال کنم
مگر من چقدر نفس برای دویدن دارم
ای خدا!
خسته ام
دیگر توانی برایم نمانده است
بهانه می خواهم برای گریستن.این بار نه برای تنهایی های هر لحظه ام و نه برای غم های روزمره ام،که برای زخم هایی که پنهان می شوند.پنهان در تو در توی روحی که این روزها یک گوشه می نشیند و نگاه می کند، نگاه به سرگشتگی های بی سر انجامش.
اشک می خواهم که ببارد،این روح ناآرام را بشوید و اصلا" غرق کند و در تکاپویش برای حفظ حیات و نجات خود ،خود را از نو بزاید.تولدی از خود و در خود.
آتش می خواهم که بسوزاند و شعله ور کند این روح بی قرار را ....
با تولد تو سال جدید من آغاز می شود
نمی دانم تولدت را جشن می گیرم یا سال جدید را
سال شمارم مدتهاست که به سال عمر تو می چرخد
به سال عمر بزرگ شدن ات..بزرگ شدنم و بزرگ شدن یک اتفاق
اتفاق؟
دستانم خالی است
چیزی برای عیدی و تولدت ندارم که دلم را راضی کند
دلی که بشتر از من برای تو می تپد
.
.
.
ببخش که نیمه تمامم...ببخش
* دلم سکوت کرده،چشمانم هم
و بغض در گلویم زندانی شده
نمی دانم چرا این روزها دلم هم با من سرناسازگاری دارد
انگار در خود را به همه عالم حتی من بسته است
و من مانده ام و یک دنیا تنهایی
...
** من آن مسافری ام که روزها، ماه ها و سالها به امید رسیدن به مقصدی راهی را پیمود و یک اتفاق ..یک اتفاق و یک سوال ... به کجا می روم اخر...
به هر جا می روم احساس می کنم غباری آنجا و تمام اجزایش را فرا گرفته است...
نمی دانم دنیا را غبار گرفته یا روح من را...
هرچه هست نه آسمان انچنان آبی است که آرامم کند
و نه درختها آنقدرها سبز که مرا برای لحظه ای به رویاهای دوران کودکی ام ببرد...
دیگر حتی دوست داشتن و دوست داشته شدن هم معنای خود را برایم از دست داده است
این روزها انگار فقط می دانم که باید بروم، سوار بر لحظه ها..بی انکه بدانم یا حتی بخواهم بدانم که به کجا دارم می روم...خودم را سپرده ام به گذر زمان...
صبح ها که با خستگی از خواب بر می خیزم...دردی که این روزها جسمم را رها نمی کند، حس پیری را در من زنده می کند...انگار سالها چند برابر عمرم زندگی کرده ام ...
دیگر هیچ چیز در من شور و هیجان ایجاد نمی کند ...
همه ی کارهایم را برای "باید" ی که در ضمیر ناخودآگاهم جای گرفته انجام می دهم...بی آنکه دیگر به آن فکر کنم...اعتراضی کنم یا بخواهم که دوستشان داشته باشم...
همه چیز یک رنگ را برایم پیدا کرده است و برعکس همیشه این یکرنگی (یا بی رنگی شاید)آزارم نمی دهد
...
