!!!!

در اين حال و هوايی که نمی دانم اسمش راچه بايد بگذارم...حال و هوايی که با بوی شکوفه های نورسته و تبريک های عيد در هم پيچيده و مرا به ياد شور و حال کودکی که سالها از وجودم پر کشيده و رفته می اندازد .. نمی خواهم ادای خودم را در بياورم که واژه ها را در کنار هم می چينم و تلاش می کنم برای «تو» بنويسم...تويی که در جای جای کتابهای مدرسه و دفترهاي دوران تنهايی  فرياد زدم که نمی شناسمت... 

ديگر نمی خواهم از بغضی بگويم که اين روزها با شنيدن ندای خانه تکانی دل؛ ميل بيرون پريدن پيدا کرده ...از دلی که بيش از همه گرفته است و با گذشت ثانيه ها بيشتر غربت را در خود احساس می کند...

ديگر نمی خواهم از واژه ی دوستت دارم بنويسم واژه ای که تا ديروز فکر می کردم خيلی دلم برايش تنگ شده است...

اين لحظه ها که می گذرد هرچه بيشتر خود را نزديک به لحظه ی ورود به بهاری ديگر می بينم  ..خود را زمينی تر می يابم...دلم می خواهد پرواز کنم ...رها شوم ..رها شوم از هرانچه به نام دل فريادش می کنم و گاهی شک می کنم که عادت است يا حرف دل...

احساس می کنم تهی شده ام تهی از هر آنچه دارم و ندارم ... زنجيری سخت مرا ميان ديروز و فردايم نگه داشته است...ديروزی که با تمام زيبائيهايش جرات مرورش را ندارم و فردايی که به نظر خوب می رسد...آری به نظر خوب می رسد برای دختری  که می گويند ۱۹ سال دارد و ...در آرزوی يک گريز سالها به آسمان چشم دوخته است...

 

 

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٧
تگ ها :

 

بگذار اعتراف کنم...چرا اعتراف...بگذار فرياد بزنم و بگويم که چگونه با موسيقی نگاه تو پر گشوده و به اوج رسيده ام... تا آن سوی ابرها...آن جا که روزی به هم قول داديم دست در دست هم به سويش پرواز کنيم بدون هيچ نا محرمی ...تا مبادا خلوتمان را به هم بريزد...

اينک من بر روی ابرها تنها ايستاده ام و به تو فکر می کنم با آن چشم های رو يايی ...آن دو گوی که روزی چشم هايم را در خود حبس کردند تا نگريزند و صادقانه بودن خود را به اثبات برسانندو...

احساس می کنم بر روی دايره ای به وسعت نگاه تو ايستاده ام که هر چه تلاش می کنم از آن بگريزم باز می بينم  در نقطه ی آغاز ايستاده ام...

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۳
تگ ها :

 

اين روزها تا قلم به دست می گيرم که بنويسم ناگهان تمام انچه بر من گذشت و می گذرد بر خاطرم می گذرد و چشمهايم تار می شود...بعد از ساعتی می بينم که دفترم خيس شده بدون انکه کلمه ای بر ان نوشته شده باشد...آری اين بار هم دلم گرفته است...اما نه برای تو برای خودم ...که تو را در باغ دلم خاک کرده ام و اکنون سکوت اين باغ شدیدتر به گوشم می رسد چرا که ديگر خاطرات تو نيست که ان را اندکی محو کند...و اينگونه است که احساس تنهائی که سالها مرا همراهی می کند اين روزها بيشتر دلم را  به درد می آورد...

دستی که به دست من بپيوندد نيست

صبحی که به روی ظلمتم خندد نيست

زنجير فراوان فراوان اما

چيزی که مرا به زندگی بندد نيست

 

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱
تگ ها :

 

کاش می توانستم اين روزها هم چيزی برايت بنويسم ...تا بدانی چه در درونم می گذرد آنوقت شايد...به هر حال اين دل ياری نمی کند و تنها چيزی که بروز می دهد اشکهايی است که آرام آرام بر گونه هايم جاری می کند ...اشکهايی که گاهی خودم نمی فهمم برای چيست و من احساس می کنم اين اوج...

هرچه می خواهم از زيبايی های زندگی بنويسم که خود می دانی در زندگی من کم نيست نمی توانم...چون گويی حلقه ای از زنجير خوشبختی ام را گم کرده ام ...يکی از مهمترين آنها را...و حالا من مانده ام با کاغذ پاره هايی در جای جای اتاقم که نبودن تو را فرياد می زنند...

می بينی آنقدر آشفته ام که حتی چند جمله ی ساده را نمی توانم به هم ربط بدهم ... آيا گناه من انقدر بزرگ است که تاوانش...باور نمی کنم...............

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱
تگ ها :

 

باز هم تو نيستی...باز هم دقيقاْ زمانی که بايد باشي...زمانی که دل به شدت جای خالی تو را احساس می کند تو نيستی...اين روزها دل به گوشه ای می نشيند و در روياها تو را تصور می کند که در کنارش نشسته ای و آن اين شادی و راحتی خيالش را با تو تقسيم می کند ...چيزی که مدتها آرزويش را داشت و ...

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به مهمانی گلهای باغ می آورد

و گيسوان بلندش را

به بادها می داد

و دستهای سپيدش را به آب می بخشيد

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق دريای بی کران می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچون کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را

نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

هميشه در همه جا

آه با که بتوان گفت؟

که بود با من و

پيوسته نيز بی من بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نيست

کسی...

دگر کافيست

 

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱
تگ ها :

 

کاش يک لحظه...فقط يک لحظه احساس مرا می فهميدی....آنوقت گمان نمی کنم هيچ گاه انقدر بی تفاوت می آمدی و سلامی می کردی و آنگاه بی تفاوت تر می رفتی...نمی دانی هرگاه چشمان تو در مقابل دلم قرار می گيرد چه غوغائی می کند...نمی دانی چه اندازه از زبانم می ترسد که مبادا سخنی بگويد که تو برنجي...نمی دانی چگونه اين دل لحظات با تو بودن را در گنجينه ی تنهائی های خود ثبت می کند که مبادا لحظه ای را از دست بدهد که آنوقت روزها حسرتش را خواهد خورد...آری تو هيچ گاه نمی دانی ونخواهی فهميد که چه بر سر اين دل آوردی ....و من....نمی دانم تا کی دوام خواهم اورد با اين همه دردی که هر روز نثار کاغذها می کنم ...دردی که جز تو هيچ کس را يارای درمان ان نيست...

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱
تگ ها :

 

 

باران به شکل تو بود

يک سال سکوت و بعد می باريد

دستم نمی رسد به آسمان اما

دست تو را که می گيرم

انگار چند ستاره در مشتم پنهان کرده ام

پنهان نمی کنم

اين روزها برايم حکم آورده اند از خود آسمان

که عاشقی عاقبت خوشی دارد برای من

پنهان نمی کنم

که هر بار می بينمت ثانيه های پس از اين

رو به رويم می نشينند

با هم گپی می زنيم و گاهی ...

تو را دست که می آورم

تمام ثانيه ها را می برم

بالا می رود اين وقت

دستم به آسمان نمی رسد اما

دست تو را که می گيرم

چند ستاره در مشت من است...

 

                                              محمد حسين عابدی

 

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱
تگ ها :

 

به پائيز دلم نگاه کردی و با چنان گرمايی به آن نفوذ کردی که گمان نمی کنم هرگز سرمای خزان دوران تنهايی اش را حس کرده باشی ...برای همين هيچ گاه دليل اين همه اشتياق مرا به خود درنيافتی چون آنچه تو دريافتی نيمی از خودت بود؛ نيمی که به من بخشيده بودی و خود نمی دانستی...دلت می دانست و تو هرگز نخواستی بدانی ... خوب به ياد دارم لحظه ای را که دلت از ديدن دلم به لرزه افتاد و تو چنان هيجان زده شدی که با تمام غرورت نتوانستی آن را از من پنهان کنی...

آری چشم ها هر گز دروغ نمی گويند و آن لحظه چشم های من نور نگاه تو را در دلم فرياد زدند و چشم های تو تسليم شدن دلت را...با اين همه تو نخواستی شنونده ی حرفهای دلت باشی و رفتی...و گمان کردی اينگونه دلت را از دل من جدا خواهی کرد غافل از اينکه  دل اين فاصله ها را نمی شناسد « و خاصيت عشق اين است.»...همان چيزی که تو هيچ گاه نخواستی بفهمی....

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱
تگ ها :

 

در ميان هياهوی اين لبخندهای يخی
که گويی از سالها پيش بر لبان صاحبانشان حک شده اند
  هم چنان که بر لبان آن عروسکهای لوکس ويترين های تنهايی 
من با گرمای دستان تو رها شدم
آينه ها را شکستم و گريختم
و به دشت سرسبز قلب تو پناه آوردم
از آفتاب محبتت که بر آن دشت سايه گسترده بود گرم شدم
و اينک در هوای عشق تو نفس می کشم
  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱
تگ ها :

 

دوست دارم از عشق خود به تو ساده بنويسم.چرا که هيچ چيز را در اين دنيای سراشار از رنگ ساده تر نمی يابم و اين به خاطر وجود توست. وجودی که برای من سراسر زيبای ی است .حتی اگر زشت ترين موجود روی زمين باشی.

دوست دارم به تو بگويم چه اندازه قلب من در دنيای عشق تو کودک می شود و گاهی آنقدر کودکانه برخورد می کند که عقلم از حرفهايش شرم می کند و هی می زند که ای اينجا جای ديگری است و تو....و من نمی دانم که چرا اينچنين است ؛ چرا من بايد ..تو بايد...وای که چقدر زندان منطق تنگ است و احساس فراخ و چقدر اين دو در ستيز برای پيروزی...

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱
تگ ها :

 

 مدتهاست که حرف بی حساب می زنم ... از وقتی آن دو چشم جادويی  که در اتاق  روياهايم  بر ديوار نصبش کرده بودم بر روی همين زمين خاکی  روبرويم قرار گرفت ديگر دل دنبال حرف با حساب نبود... عقل به  کناری رفت و  زندگی شد حرف دل و فرمانروا  آن دو جسم  رويايی...فرمانروايی  که ديگر  هيچ  وقت آن را  نديدم و تنها با این  امید که چنين پناهگاهی در نزديکی خود در اين سرزمين دارم هر روز صبح از خواب برخاستم و  به زندگی ادامه دادم و حرف هايم را به کاغذ ها سپردم تا اگر روزی  او را يافتم .. همه را يکجا به نثارش کنم و اگر نه...اين بار دل تصميم ديگری  گرفت و اينک من اينجا هستم ...شاید به جایی رسیده ام که باید حرفهایم را فریاد بزنم ...نمی دانم...فقط می خواهم بنویسم و بنویسم و بنویسم...همین...

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱
تگ ها :