می بینی ناخواسته مرا به کجا کشانده ای؟

* فکرش هم نمی کرد که نگاهش می تواند انقدر معصومانه باشد که دل کسی را تسخیر کند....

دل کسی را که...اماانگار  نمی دانست  که دل این حرفها را نمی فهمد...نمی دانست که اگر دل هم قرار بود این بازیهای بی رحمانه ی دنیا را  بلد باشد ما دیگر اینجا نبودیم...نسل انسانها سالها پیش منقرض شده بود...

  نمی دانم بگویم چه کسی ..خدا...روزگار یا کاری از طرف خودمان  و یا همه با کمک هم در این نقطه ی دنیا در این زمان او را به ما نشان داد تا چیزهایی را یاد بگیریم...

تا یاد بگیریم که زندگی و دنیا فراتر از آن چیزی است که می بینیم و حتی فراتر از انچه در رویاها می دیدیم...چیزی متفاوت تر از درس خواندن ها و پول در آوردن ها و درد و  رنج های روز مره ...چیزی که به قول آن دوستم شاید نیمه ی گمشده ی همه ی ما باشد...نیمه ی گمشده ای که زمینی نیست... که این عشق های زمینی را در خود فرو می برد و چنان عظمتی دارد که آن را هیچ جلوه می دهد...

** چه اندازه سخت است گفتن و نوشتن از زیبایی عظیمی که تصور حس آن چنان شوقی به تو می دهد که دوست داری هزار سال زندگی کنی اما نمی دانی چیست...زیبایی که حس زیبا دوستی وجودت را چنان تحت تاثیر قرار می دهد که گاهی به ذهنت می رسد که همه چیز را کنار بگذاری و تنها برای رسیدن به او تلاش کنی...

زیبایی که در کنار درد و رنج هایی به وجود می آید که تو حتی تصورشان هم نمی توانی بکنی...درد و رنج هایی که در دو قدمی توست اما انقدر به طور روزمره و از روی عادت درگیر چیزی به اصطلاح زندگی شده ای که حتی نیم نگاهی به آن نکرده ای و اگر کرده ای انقدر خود خواهیت زیاد بوده که وجودش کافی بوده تا چیزی از آن درک نکنی...

پ.ن:گاهی نوشتن از بعضی چیزها از ارزش آن می کاهد ...پس شاید این نوشته نباید بیش از این ادامه پیدا کند و یا باید روزی دیگر شکل کاملتری به خود بگیرد...نمی دانم!!!

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٧
تگ ها :