وقت ، وقت رفتن است

لحظه ها می روند چرا من نروم

بگذار بروم

تا ثانیه ها با تمام داشته هایشان بر سرت فرو  بریزند

تا ثانیه ها برای من با خود ببرند تمام بودن ها و نبودن هایمان را

بگذار گذر کنیم

مانند تمام رهگذرانی که بی تفاوت از کنارمان می گذرند

بگذار ما هم از کنار هم عبور کنیم بدون اینکه بفهمیم حتی می توانیم یکدیگر را بشناسیم

بگذار فراموشکار شویم

فراموشی چه نعمت بزرگی است

حیف است از آن استفاده نکنیم

بگذار نباشیم

.

.

.

 

 

 

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱
تگ ها :

 

سردم شده

بدنم می لرزد

از این همه سرما...

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦
تگ ها :

 

.

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦
تگ ها :

"حالا وقت رفتن است"

نویسنده : بانو - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۵/٢/٧

هیچ گاه از یاد نمی برم زمانی را که دست در دست هم می رفتیم تا جایی میان آدمیان بی خبر یکدگر را رها کنیم و خاطراتمان را میان هزاران خاطره ی رها شده گم کنیم و خود را به مسیری بسپاریم که یقین پیدا کنیم هیچگاه رنگ چشمهای یکدگر را نخواهیم دید.

آخرین دقیقه ها و ثانیه ها سریع تر از هر زمانی از کنارمان عبور می کردند و تو به چشمهایم خیره نگریسته بودی و من نگاهم را می دزدیدم تا مبادا اشکهای منتظر را در پشت چشمهایم ببیینی ...چشمهایمان؛دستهایمان...وجودمان تلاش می کردند جدایی را آسانتر کنند اما...می دانستی و می دانستم که دل این حرفها  را نمی فهمد...با این حال دستم را رها کردی و از من قول گرفتی که هرگز پشت سر خود را نگاه نکنم و خود می دانستی که نمی توانم...و رفتی...

و تو رفتی

و هنوز

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

....

---------------------------------------------------------------------------------------------

تو هستی اما نیستی ...تو نرفتی اما رفتی و بودنت نبودنت را فریاد می زند و خوب می دانی که چگونه قلب من با خاموشی آرام تو در کنار من ذره ذره آب می شود...!

_________________________________________________________________________
حالا وقت رفتن است...
و چه غافلگیر کننده باور نکردنی است
و چه سخت
.
.
.
........................................................................................................
  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٥
تگ ها :

 

صدای دلنواز تو  آوازی است که روح مرا پرواز می دهد

پرواز به دیار امن بودن من و تو در کنار هم

دیاری چه در دسترس وقتی دستانت دستانم را در آغوش می گیرند

 و چه دست نیافتنی

وقتی نگاه نا محرمان نگاهمان را نشانه می گیرند

تا نبینیم

که هستیم

 

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢
تگ ها :