من فراموش شدم

در هستی ام

در تلاشم برای ماندن

من در خودم فراموش شدم

تا تو را به بازی های هر روزه ی زندگی ام نبازم

تا تو مرا فراموش نکنی

من بر سر خود با تو قمار کردم

باختم...به قیمت فراموش شدنم

من باختم...به خودم ...به تو...به زندگی

من هستی ام را به نام تو برای خود به باد دادم

من بر باد رفته ام به دست خودم

...

 

 

 

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩
تگ ها :

 

ساز میزنم،ساز می زنی

ساز میزنم،ساز می زنی

ساز میزنم،ساز می زنی

ساز میزنم،ساز می زنی

ساز میزنم،ساز می زنی

ساز میزنم،ساز می زنی

ساز میزنم،ساز می زنی

ساز میزنم،ساز می زنی

ساز میزنم،ساز می زنی

ساز میزنم،ساز می زنی

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٩
تگ ها :

 

پاییز آمد

مثل همیشه با همان سرمای همیشگی

که با خود می برد

تمام داشته ها و نداشته هایم را

تمام آنچه را که ماه ها  قسمت کردم

با دلی که روزی بی خبر آمد

و جا خوش کرد

و نفس کشید...زندگی کرد

و حالا بی خبر می رود

و باز مثل همیشه

من ماندم

و دلی که می داند اگر یک یار و همراه داشته باشد

آن

همان تنهایی است

و حالا تو نگران نباش

تنهایی دوست خوب و آشنایی است

خوب می شناسدش

به آن خو کرده است

و لا اقل

قولش را زیر پا نمی گذارد

.

.

.

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧
تگ ها :

 

چه آشناست صدای تار

می شناسی اش

می شناسم اش

اما

نمی شنوی

می شنوم

صدای احساسی را که

چه بی ریا فریاد می زد

و

تو

می شنیدی؟

خودت را به نشنیدن می زدی

و این شده بود قصه ی ساده ی دلتنگی من

و چه روزهایی بود

بودن و نبودن ات

چه اشکهایی بود ...

چه ناله های کودکانه ای

و چه بی نظیر

.

.

.

تمام لحظاتم را می دهم برای گرفتن لحظه ای از دلتنگی های آن روزهایم ...دلتنگی هایی که با همان صدای تار همیشگی هماهنگ می شد و من اشک می ریختم...و حالا دیگر چرایی اشکها مهم نیست که کودکانه ها همیشه مکدر می شوند با گذر لحظه  ها و حالا نبودن یعنی نیستی و آرزو برای نیستیچه معنایی می تواند داشته باشد...ا

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٦
تگ ها :