مرگ صدا می کند مرا؟؟؟

بغض دارم و حتی چاهی را پیدا نمی کنم که در آن زار بزنم و فریاد کنم دردی را که چنان قلبم را می فشارد که هر لحظه گمان می کنم مرگم فرا خواهد رسید.

بغض دارم و آنقدر به چشمانم امر و نهی کرده ام که هراس دارند از گریستن،هراس دارم از گریستن که همه را این روزها نامحرم می بینم،نامحرمانی دور و سخت...

نمی دانم پناهگاهم را کجا جستجو کنم که راه های رفته ام همه بیراه بودند...و همه ی نشانه ها سراب...

دلم گرفته،سرم درد می کند ، همه چیز این دنیا بیزارم  می کند و من فقط نگاه می کنم و لبخند می زنم ،لبخندی که خودم هم دیگر درکش نمی کنم..نمی فهمم اش...

لبخند می زنم تا مجبور نباشم سوالی را پاسخ دهم یا شنوای حرفهایی باشم که سالهاست شنیده ام...اما نمی دانم تا کی دوام خواهم آورد،تا کی می توانم درد بکشم و دم فرو نیاورم.تا کی شاهد رفتن هایی باشم که هیچگاه در انها نقشی نداشته ام،رفتن هایی که تنها باید نگاهشان کنم...

گاه چه بی رحمانه زندگی سخت و دردناک می شود....

 

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧
تگ ها :