می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

    گلشیفته می خواند و من با چشمان خشکم گریه می کنم....

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧
تگ ها :

 

فکر می کنم آنقدر بغضم را فرو خورده ام که به آن خو کرده ام...چشمان من که نمی فهمید چگونه نمناک می شود و در لحظه ای لبریز از اشک می شد،این روزها دم بر  نمی آورد و مسافرانش را بی هیچ کلامی بدرقه می کند.

این روزها همه کس و همه چیز بوی رفتن می دهد...پاهایم نای ماندن ندارند...مرا می کشند تا حتی به زور هم شده با خود ببرند...وقتی دلت پیش کسی است که فرسنگها از تو دور شده است...دلت امانت نمی دهد و این روزها کار من شده بی تفاوتی به دلی بی قرار...

بی قرارم...بی قرار تو که آن سو تری

لابد می دانی چگونه روزها را می شمارم و آرزوی گذشتن شان را می کنم تا فرا رسد روز استقبال از مسافری که تازه بدرقه اش کرده ام...

می بینی چه زود دلتنگ شدم؟

گفتیم صبر می کنیم و صبر عشقمان را هر روز زیباتر می کند ...اما راستش را بخواهی نمی دانم می توانم یا نه...

هرگز اینجا اینگونه اعتراف نکرده ام اما امشب لبریزم...لبریز از بی قراری...بی قراری برای کسی که تازه یافته بودم اش و تازه داشتم عشقش را می چشیدم که آن "باید و نباید" همیشگی سر رسید و فرمان رفتن داد...

...................................................................................................................

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
تگ ها :