بگذار اعتراف کنم...چرا اعتراف...بگذار فرياد بزنم و بگويم که چگونه با موسيقی نگاه تو پر گشوده و به اوج رسيده ام... تا آن سوی ابرها...آن جا که روزی به هم قول داديم دست در دست هم به سويش پرواز کنيم بدون هيچ نا محرمی ...تا مبادا خلوتمان را به هم بريزد...

اينک من بر روی ابرها تنها ايستاده ام و به تو فکر می کنم با آن چشم های رو يايی ...آن دو گوی که روزی چشم هايم را در خود حبس کردند تا نگريزند و صادقانه بودن خود را به اثبات برسانندو...

احساس می کنم بر روی دايره ای به وسعت نگاه تو ايستاده ام که هر چه تلاش می کنم از آن بگريزم باز می بينم  در نقطه ی آغاز ايستاده ام...

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۳
تگ ها :