هويای من می بينی؟واژه ها را گم کرده ام...گمان می کردم آن زمان که نمی خواهم از تو بنويسم واژه ها فرار می کنند يعنی اين دل فراريشان می دهد تا مبادا...اما اين بار...انگار انقدر با ارزش شده ای که دل اجازه ی سخن گفتن از تو را هم به من نمی دهد...می دانی گاهی آنقدر زمين برايم تنگ می شود که می خواهم همان زمان در هر جای اين کوچه های سرد  هستم بال در بياورم و پرواز کنم به آنسوی آسمان...آنجا که جای ديگری است...آنجا که از کودکی آموختم خدا زندگی می کند...می خواهم به آنجا بروم و به خدا شکايت کنم....از او بپرسم چرا من؟چرا تو؟ می بينی چقدر بچه شده ام؟

 

چه فراقتی است

زيبائی تو

و چه غنيمتی است

گيسوان تو

در باد

و چه سعادتی است

در امتداد نگاه تو

نگريستن

 

              بيژن جلالی

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٥
تگ ها :