هيچ گاه از ياد نمی برم زمانی را که دست در دست هم می رفتيم تا جايی ميان آدميان بی خبر يکدگر را رها کنيم و خاطراتمان را ميان هزاران خاطره ی رها شده گم کنيم و خود را به مسيری بسپاريم که يقين پيدا کنيم هيچگاه رنگ چشمهای يکدگر را نخواهيم ديد.

آخرين دقيقه ها و ثانيه ها سريع تر از هر زمانی از کنارمان عبور می کردند و تو به چشمهايم خيره نگريسته بودی و من نگاهم را می دزديدم تا مبادا اشکهای منتظر را در پشت چشمهايم ببيينی ...چشمهايمان؛دستهايمان...وجودمان تلاش می کردند جدايی را آسانتر کنند اما...می دانستی و می دانستم که دل اين حرفها  را نمی فهمد...با اين حال دستم را رها کردی و از من قول گرفتی که هرگز پشت سر خود را نگاه نکنم و خود می دانستی که نمی توانم...و رفتی...

و تو رفتی

و هنوز

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

....

---------------------------------------------------------------------------------------------

تو هستی اما نيستی ...تو نرفتی اما رفتی و بودنت نبودنت را فرياد می زند و خوب می دانی که چگونه قلب من با خاموشی آرام تو در کنار من ذره ذره آب می شود...!

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٧
تگ ها :