دلم از حرفهای چرکينش بوی نا گرفته است ..چه کنم که سکوت اجازه اش نمی دهد که سخن بگويد....پناه آوردم به سخنی قديمی تر ...

...........

یک ندا...یک ندای آشنا در فضای گوشم می پیچد  آن هنگام که گلایه ی همیشگی دلم را پر می کند...ندایی که می گوید همیشه با من است...همیشه با من است اویی که نبودنش این درد را بر دلم نشانده است....بارها بارها احساس کرده ام که در درون دل تو دور می زنم ...یعنی به دل خود م که نگاه می کنم احساس می کنم دلم دل تو را پنهان کرده است...احساس می کنم آن حال و هوای آشناتر از دلم از آن توست ...اما...باز هم نمی فهمم چگونه می توانی برایم بمانی وقتی نمی خواهی بمانی...وقتی جواب تمام معادلات و نامعادلات زندگی ام نبودن یا بهتر بگویم نباید بودن تو را فریاد می زنند...

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٥
تگ ها :