جشن تولد!

ديشب پروانه شده بودم...به دور شمع روی کيک تولد می چرخيدم...می دانم يادت نبود... مثل هميشه...نه نگران نشو..تولد خودم نبود...مگر يادت نيست همين چند وقت پيش روز تولدم را برای نبودنت گريستم

بگذار به يادت بياورم...ديشب نه...شب قبلش..يک سال پيش ...يادت هست؟يادم نبود که يادت نيست....تو رفتی..با هم سرود جدايی سر داديم و ...

يک شب صبر کردم شايد تو بيايی..شايد بخواهی با هم جداييمان را گريه کنيم...نتوانستم بيشتر صبر کنم ..آخر می دانی...آن قسمت از دلم را که گفته بودم از آن توست کيک تولد کرده بودم...ترسيدم در اين هوای مسموم بپوسد....

شمع ها هم....نترس ..از اين شمع های مومی بی احساس نگذاشتم که بسوزانندت...اشکهايم بودند...به اندازه سيصد و شصت و پنج برابر عمرم...دردنوشته هايم را هم دعوت کرده بودم...ضيافت بدی نبود...جلوی ميهمانان رو سفيد شدم...کيک بزرگ و آبرومند بود...پر از حرفها و نگاه تو...همه می دانستند که تنها بايد نگاهش کنند...چشم های تو!...

من به جای خودم و خودت شمع ها را گريستم...وقتی سر برداشتم...اندکی از زمان گذشته بود و همه رفته بودند و باز ...من ماندم...نبودنت و...

بر آستان تو دل پايمال صد درد است

ببين که دست غمت چه بر سرم آورده است

 

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱۳
تگ ها :