...

نمی دانم این روزها چه به جانم افتاده ... حرفهای دلم آنقدر زیاد است که گاه احساس می کنم همین روزها از زبانم لبریز می شود اما آنگاه که قلم به دست می گیرم..خبری نیست...

اتفاقی افتاده است...اتفاقی برای دلم... اتفاقی که این بار من هم از کشف آن عاجز شده ام...دفترم...قلمم...اینجا همه به خاطره ای دور تبدیل شده اند...خاطره ای که انگار به سالها پیش تعلق دارد...

در خیابان ...خانه...اینجا و انجا که راه می روم ..خود را چون اواره ای می بینم که مدتهاست خانه  و کاشانه ی خود را گم کرده و راه برگشت را بلد نیست و در پی یافتن راه اصلی سر گشته به این طر ف و آن طرف می رود و جز هیچ نمی بیند...

و من مدتهاست که دلم برای خودم تنگ شده است...کجایم من؟مرا نمی بینی؟

 

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٧
تگ ها :