همیشه همه چیز ساده تر از آن که فکرش را می کنی اتفاق می افتد...مثل گم شدن در راهی که وقتی قدم در ان می گذاشتی آنقدر از خودت و شرایطی که گمان می کردی برای خودت ایجاد کرده ای مطمئن بودی که هیچ گاه حتی به ذهنت خطور نمی کرد که ممکن است طعم گم شدن و سر در گمی را حس کنی...مثل زمانی که تازه داشت باورت می شد که گم شدی...همان زمانی که به این امید شبها پلکهایت را روی هم می گذاشتی که وقتی از خواب بر می خیزی همه چیز گذشته باشد و تو با لبخندی این خواب طولانی را به پایان برسانی...

بعد از مدتی می بینی آنقدر خوابت طولانی شده که اگر واقعا هم از خواب برخیزی همه چیز به پایان رسیده...ان وقت مجبوری قبول کنی که اتفاقی افتاده است و تو هستی و  یک دنیای ناشناخته ...دنیایی که همه جا اثری از گذشته ای ناشناخته تر  برایت به جا گذاشته ...گذشته ای که هر چه فکر می کنی به یاد نمی آوری که چه معنایی برایت داشته و گاهی آنقدر برایت بی معنا جلوه می کند که نمی دانی باید به ان بخندی یا گریه کنی و...

تازه اینجا اول راه است...چون اگر گذشته  آنگونه برایت جلوه می کند با حال و آینده چه می توان کرد...حال و آینده ای که اثرات همان گذشته ی موهوم احاطه اش کرده اند به همان اندازه ای که بی معنایی آن... 

پ.ن۱: اینجا همان ؛حال ؛ است...

پ.ن۲: انگار هر چه جلو می روی و گمان می کنی که پیدا شده ای در حقیقت بیشتر گم می شوی....

پ.ن۳:...!

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٧
تگ ها :