در ميان هياهوی اين لبخندهای يخی
که گويی از سالها پيش بر لبان صاحبانشان حک شده اند
  هم چنان که بر لبان آن عروسکهای لوکس ويترين های تنهايی 
من با گرمای دستان تو رها شدم
آينه ها را شکستم و گريختم
و به دشت سرسبز قلب تو پناه آوردم
از آفتاب محبتت که بر آن دشت سايه گسترده بود گرم شدم
و اينک در هوای عشق تو نفس می کشم
  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱
تگ ها :