نگاه آینه خسته است به چشمانم

ببین چه بی رحمانه اشک را می رانم

تمام بغض هایم در گلو گره خورده اند

و من به لرزش لبهای خود گرفتارم

...

و من مانده ام و قلمی بغض کرده و دلی تنگ...

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٠
تگ ها :