به پائيز دلم نگاه کردی و با چنان گرمايی به آن نفوذ کردی که گمان نمی کنم هرگز سرمای خزان دوران تنهايی اش را حس کرده باشی ...برای همين هيچ گاه دليل اين همه اشتياق مرا به خود درنيافتی چون آنچه تو دريافتی نيمی از خودت بود؛ نيمی که به من بخشيده بودی و خود نمی دانستی...دلت می دانست و تو هرگز نخواستی بدانی ... خوب به ياد دارم لحظه ای را که دلت از ديدن دلم به لرزه افتاد و تو چنان هيجان زده شدی که با تمام غرورت نتوانستی آن را از من پنهان کنی...

آری چشم ها هر گز دروغ نمی گويند و آن لحظه چشم های من نور نگاه تو را در دلم فرياد زدند و چشم های تو تسليم شدن دلت را...با اين همه تو نخواستی شنونده ی حرفهای دلت باشی و رفتی...و گمان کردی اينگونه دلت را از دل من جدا خواهی کرد غافل از اينکه  دل اين فاصله ها را نمی شناسد « و خاصيت عشق اين است.»...همان چيزی که تو هيچ گاه نخواستی بفهمی....

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱
تگ ها :