گ ذ ر ب ا ی د ک ر د

روزهاست که رهایم نمی کند

در خواب .. بیداری...خیابان..خانه...در تنهایی ..در میان این و ان

نجوایی که می گوید برو

ندایی که می گوید این جا جای ماندن نیست

که باید رفت...که ..

اینجا که ایستاده ای جایی نبود که برای ایستادن به آن قدم گذاشته باشی

باید بروی...

باید دور شوی از هر آنچه تو را اینجا در این لحظه ماندگار کرده است

باید رها شوی ..رها از...

و من به یاد می آورم

روز آمدنم را

روزی که گفته بودم کار من رفتن و گذر کردن است

که برای ماندن نیامده ام

و  آنقدر وقت ندارم که کوله بارم را به زمین بگذارم ...که زودتر از این ها خواهم رفت

و...

کوله بارم آرام به زمین گذاشته شد

و لحظه ها ایستاد

و من ماندنی شدم

و من از خاطر بردم آن لحظه هایی را که گذر می کردند و قدم هایم را کم داشتند

...

شاید دیر شده باشد 

اما

وقت آن فرا رسیده است

توشه را باید برداشت و رفت

رفت....

....

پ.ن:عبور باید کرد/و هم نورد افق های دور باید شد/و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد/عبور باید کرد/وگاه از سر یک شاخه توت باید خورد...

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۸
تگ ها :