دارم تمام می شوم

و ذره ذره ی خود را می بینم که فرو میریزد

فرو می ریزد از صلیبی که خود را بر آن آویخته ام

.....

و به چشم می بینم

حماقت سالیانم را

که بر دانسته های اندکم سایه افکنده

سایه ای که آفتابی توان رویارویی با آن را در مراسم مرگم ندارد

آری،

و...

من تنها نیستم

همیشه مردمانی هستند که به سراغ  مزارم که نه ...به سراغ  جسم در حال پوسیدگی ام

،  تکه تکه ی وجودم که لحظه ها ویرانش می کنند بیایند

و

نمی دانم چه چیز را ببینند

یا بر چه چیز بخنددند یا حتی بگریند

....

و آینها هیچ حرف تازه ای نیستند

مانند نابودی آرام جسم و روح من که با زمختی روزگارش ساییده می شود

و

روزی

 تمام می شود...

  

نویسنده : بانو ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
تگ ها :