کاش يک لحظه...فقط يک لحظه احساس مرا می فهميدی....آنوقت گمان نمی کنم هيچ گاه انقدر بی تفاوت می آمدی و سلامی می کردی و آنگاه بی تفاوت تر می رفتی...نمی دانی هرگاه چشمان تو در مقابل دلم قرار می گيرد چه غوغائی می کند...نمی دانی چه اندازه از زبانم می ترسد که مبادا سخنی بگويد که تو برنجي...نمی دانی چگونه اين دل لحظات با تو بودن را در گنجينه ی تنهائی های خود ثبت می کند که مبادا لحظه ای را از دست بدهد که آنوقت روزها حسرتش را خواهد خورد...آری تو هيچ گاه نمی دانی ونخواهی فهميد که چه بر سر اين دل آوردی ....و من....نمی دانم تا کی دوام خواهم اورد با اين همه دردی که هر روز نثار کاغذها می کنم ...دردی که جز تو هيچ کس را يارای درمان ان نيست...

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱
تگ ها :