"حالا وقت رفتن است"

نویسنده : بانو - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۵/٢/٧

هیچ گاه از یاد نمی برم زمانی را که دست در دست هم می رفتیم تا جایی میان آدمیان بی خبر یکدگر را رها کنیم و خاطراتمان را میان هزاران خاطره ی رها شده گم کنیم و خود را به مسیری بسپاریم که یقین پیدا کنیم هیچگاه رنگ چشمهای یکدگر را نخواهیم دید.

آخرین دقیقه ها و ثانیه ها سریع تر از هر زمانی از کنارمان عبور می کردند و تو به چشمهایم خیره نگریسته بودی و من نگاهم را می دزدیدم تا مبادا اشکهای منتظر را در پشت چشمهایم ببیینی ...چشمهایمان؛دستهایمان...وجودمان تلاش می کردند جدایی را آسانتر کنند اما...می دانستی و می دانستم که دل این حرفها  را نمی فهمد...با این حال دستم را رها کردی و از من قول گرفتی که هرگز پشت سر خود را نگاه نکنم و خود می دانستی که نمی توانم...و رفتی...

و تو رفتی

و هنوز

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

....

---------------------------------------------------------------------------------------------

تو هستی اما نیستی ...تو نرفتی اما رفتی و بودنت نبودنت را فریاد می زند و خوب می دانی که چگونه قلب من با خاموشی آرام تو در کنار من ذره ذره آب می شود...!

_________________________________________________________________________
حالا وقت رفتن است...
و چه غافلگیر کننده باور نکردنی است
و چه سخت
.
.
.
........................................................................................................
  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٥
تگ ها :