کاش می توانستم اين روزها هم چيزی برايت بنويسم ...تا بدانی چه در درونم می گذرد آنوقت شايد...به هر حال اين دل ياری نمی کند و تنها چيزی که بروز می دهد اشکهايی است که آرام آرام بر گونه هايم جاری می کند ...اشکهايی که گاهی خودم نمی فهمم برای چيست و من احساس می کنم اين اوج...

هرچه می خواهم از زيبايی های زندگی بنويسم که خود می دانی در زندگی من کم نيست نمی توانم...چون گويی حلقه ای از زنجير خوشبختی ام را گم کرده ام ...يکی از مهمترين آنها را...و حالا من مانده ام با کاغذ پاره هايی در جای جای اتاقم که نبودن تو را فرياد می زنند...

می بينی آنقدر آشفته ام که حتی چند جمله ی ساده را نمی توانم به هم ربط بدهم ... آيا گناه من انقدر بزرگ است که تاوانش...باور نمی کنم...............

  
نویسنده : بانو ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱
تگ ها :