چه آشناست صدای تار

می شناسی اش

می شناسم اش

اما

نمی شنوی

می شنوم

صدای احساسی را که

چه بی ریا فریاد می زد

و

تو

می شنیدی؟

خودت را به نشنیدن می زدی

و این شده بود قصه ی ساده ی دلتنگی من

و چه روزهایی بود

بودن و نبودن ات

چه اشکهایی بود ...

چه ناله های کودکانه ای

و چه بی نظیر

.

.

.

تمام لحظاتم را می دهم برای گرفتن لحظه ای از دلتنگی های آن روزهایم ...دلتنگی هایی که با همان صدای تار همیشگی هماهنگ می شد و من اشک می ریختم...و حالا دیگر چرایی اشکها مهم نیست که کودکانه ها همیشه مکدر می شوند با گذر لحظه  ها و حالا نبودن یعنی نیستی و آرزو برای نیستیچه معنایی می تواند داشته باشد...ا

  
نویسنده : بانو ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٦
تگ ها :