هيچ گاه از ياد نمی برم زمانی را که دست در دست هم می رفتيم تا جايی ميان آدميان بی خبر يکدگر را رها کنيم و خاطراتمان را ميان هزاران خاطره ی رها شده گم کنيم و خود را به مسيری بسپاريم که يقين پيدا کنيم هيچگاه رنگ چشمهای يکدگر را نخواهيم ديد.

آخرين دقيقه ها و ثانيه ها سريع تر از هر زمانی از کنارمان عبور می کردند و تو به چشمهايم خيره نگريسته بودی و من نگاهم را می دزديدم تا مبادا اشکهای منتظر را در پشت چشمهايم ببيينی ...چشمهايمان؛دستهايمان...وجودمان تلاش می کردند جدايی را آسانتر کنند اما...می دانستی و می دانستم که دل اين حرفها  را نمی فهمد...با اين حال دستم را رها کردی و از من قول گرفتی که هرگز پشت سر خود را نگاه نکنم و خود می دانستی که نمی توانم...و رفتی...

و تو رفتی

و هنوز

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

....

---------------------------------------------------------------------------------------------

تو هستی اما نيستی ...تو نرفتی اما رفتی و بودنت نبودنت را فرياد می زند و خوب می دانی که چگونه قلب من با خاموشی آرام تو در کنار من ذره ذره آب می شود...!

/ 16 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی ت م

بسيار لذت بردم

بانوی بی پنجره

سلام بانو....... دست می گذاری روی قلب آدم و می خواهی اينطور چشمان پر از اشک نشود؟؟....... شادی ات مستدام...... يا علی!!

تکتم

هميشه خراشی است روی صورت احساس . که نوشته شده است به يادگار نوشتم خطی ز دلتنگی وقتی رفت حتی حس زندگی رفت ...

احسان

زيبا بود . خيلی . نوشته ات رو می گم . حرف توام درست بود . انقلاب ! اوهوم . ممنونم که اومدی . به امید فرداهای روشن . فعلا بای ...

احسان

راستی , اسم بانو برام مقدسه . بانو ... دوستش دارم . خيلی زياد . می فهمی ؟ خيلی زياد !...

محمد

سلام . آيا بودن و نبودن ‌ـ‌ماندن و رفتن . خنديدن و گريستن . شاد بودن و غمناک زيستن و ... از جنس همند که هميشه ما را بين خود در تلاطم رها می کنند و شاهد دست و پا زدن های ما هستند ؟؟ برقرار باشی

حرف حساب

درد نوشته ی تلخی بود. ولی آخر در حرف بی حساب حرف حساب زدن که جالب نيست هست؟

مرواريد

سلام بانوی شرقی- حيلی باحال می نويسيا-راستش نوشته هام الان خيلی بيرنگه- ولی ماله تو رنگين کمون شده