بی قراری هایم.

تو کجایی که این روزها بی قرار از لبانم می گریزی و قلم ام را بی تاب می کنی؟

کجایی که بیشتر از هر چیز دیگری احساس ات می کنم،گویی که با منی ،همین جا در کنار من هر لحظه و هرجا ،اما چرا نمی بینم ات؟

هستی و سهم من از بودن ات این همه بی قراری است، در روزهایی که بودن ات را محتاجم.

هستی و هر لحظه به من نزدیک می شوی و من در هراسم که از تو دور شوم،در هراس از گریختن نا گزیرم که این روزها بی قراری امانم نمی دهد.

مجال ام بده، مجال دیدن ات که تشنه ی  دیدن ام و تنها چشمان آرام و موقر توست که می تواند چشمان نگرانم را آرام کند.

 

/ 0 نظر / 6 بازدید