به هر جا می روم احساس می کنم غباری آنجا و تمام اجزایش را فرا گرفته است...

نمی دانم دنیا را غبار گرفته یا روح من را...

هرچه هست نه آسمان انچنان آبی است که آرامم کند

و نه درختها آنقدرها سبز که مرا برای لحظه ای به رویاهای دوران کودکی ام ببرد...

دیگر حتی دوست داشتن و دوست داشته شدن هم معنای خود را برایم از دست داده است

این روزها انگار فقط می دانم که باید بروم، سوار بر لحظه ها..بی انکه بدانم یا حتی بخواهم بدانم که به کجا دارم می روم...خودم را سپرده ام به گذر زمان...

صبح ها که با خستگی از خواب بر می خیزم...دردی که این روزها جسمم را رها نمی کند، حس پیری را در من زنده می کند...انگار سالها چند برابر عمرم زندگی کرده ام ...

دیگر هیچ چیز در من شور و هیجان ایجاد نمی کند ...

همه ی کارهایم را برای "باید" ی که در ضمیر ناخودآگاهم جای گرفته انجام می دهم...بی آنکه دیگر به آن فکر کنم...اعتراضی کنم یا بخواهم که دوستشان داشته باشم...

همه چیز یک رنگ را برایم پیدا کرده است و برعکس همیشه این یکرنگی (یا بی رنگی شاید)آزارم نمی دهد

...

/ 0 نظر / 5 بازدید