نگاه آینه خسته است به چشمانم

ببین چه بی رحمانه اشک را می رانم

تمام بغض هایم در گلو گره خورده اند

و من به لرزش لبهای خود گرفتارم

...

و من مانده ام و قلمی بغض کرده و دلی تنگ...

/ 6 نظر / 2 بازدید
مهراوه

انگار بايد به اين سكوت تلخ ادامه دهم انگار بايد لبخند بيروحم را دوباره و دوباره و دوباره تكرار كنم و اشكهايم را كه بي اختيار ميريزند با خنده در آميزم تا غم سنگين چشمانم را از چشم ها پنهان كنم انگار بايد باز هم تحمل كنم هنوز براي سخن گفتن كمي زود است ممنونم که خبرم کردی .کوتاه اما بسیار دلنشین بود.و خوشحالم که نخستین پیام از آن من است

لاکی

بايد گاه و بيگاه باغ صورت رو با ابر اشک سيراب کرد بغضت نشکنه باغت گل نمی‌ده باغت گل نده صورت خشک می‌مونه صورت خشک باشه دلت زود پير می‌شه دلت زود پير بشه ... من کسی رو ندارم بلاگشو بخوانم

بايد بگم مثل هميشه عالی بود و اثر گذار. بيش از اينکه وادار کنه که حرف بزنم.... وادار می کنه که فکر کنم.

ماندانا

سلام بانو جان .... دل نوشته بود . ایرادی بهش وارد نیست .... به روزم ....

دريای گوشه گير

ايراد های وزنی قشنگترش کرده بود... مثل همون بغضی که گفتين... انگار که قلم داره هق هق می کنه... اينجا هميشه يه دلی درد می کنه و من به همين خاطر دوستش دارم... ...

مهراوه

چ بر سر اهگ وبلاگت آمده؟پخش نمیشه یا ایراد از سرعت کامپیوتر منه/؟