...

نمی دانم این روزها چه به جانم افتاده ... حرفهای دلم آنقدر زیاد است که گاه احساس می کنم همین روزها از زبانم لبریز می شود اما آنگاه که قلم به دست می گیرم..خبری نیست...

اتفاقی افتاده است...اتفاقی برای دلم... اتفاقی که این بار من هم از کشف آن عاجز شده ام...دفترم...قلمم...اینجا همه به خاطره ای دور تبدیل شده اند...خاطره ای که انگار به سالها پیش تعلق دارد...

در خیابان ...خانه...اینجا و انجا که راه می روم ..خود را چون اواره ای می بینم که مدتهاست خانه  و کاشانه ی خود را گم کرده و راه برگشت را بلد نیست و در پی یافتن راه اصلی سر گشته به این طر ف و آن طرف می رود و جز هیچ نمی بیند...

و من مدتهاست که دلم برای خودم تنگ شده است...کجایم من؟مرا نمی بینی؟

 

/ 53 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غم نامه پاييز

دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به مهمانی گلهای باغ می آورد و شعرهای خوش چون پرندگان می خواند. دلم برای کسی تنگ است که همچو کودکی معصوم دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثارم می کرد. به امید شکوه دیدارت حتی شبهای یلدا بیدارم. سلام وبلاگ خوبی دارین خوشحال می شم از حضورت منتظرم بای

ايمان

نميدونم کی و چجوری ، اما بالاخره يکی پيدامون ميکنه...بعضی وقتا آدما از قصدخودشون رو گم ميکنن تا يکی پيداشون کنه !...خوشحالم که مينويسی

الميرا

سلام. حرفات از جنس حرفای خودمه. بهت تبريک ميگم قلم زيبايی داری. به منم سر بزن. يا حق!

آب و كاشي

ماهي‌هاي حوضمو به نان و شعر عمران صلاحي تازه كردم . جاتون سر سفره‌اي كه پر از مهمونه اما ميزباني نداره خاليه

بچه مثبت

شايد باز هم بايد زندگی کرد به اميد پيدا شدن ... حياط خلوت خونه ای که بچگيات توش بازی ميکردی رو بگرد .. خودت رو پيدا ميکنی ... بهت قول ميدم ..

نازنين

من دورتر ها خودم را گم کردم... و حالا از يافتن خودم... بارانی باشی.

مجتبی مظفری راد

هیچکسی که ندارم تا بار غصه ام را سر بر شانه اش بگذارم وشعر را ا لبهاش آغاز کنم وقتی هیچکسی چشم انتظار آمدنم نیست چرا باید باشم نه ! هستم بی آنکه کسی چشم به راهم باشد چشم به در دوخته ام تا با ((هیچکسی که... )) بیایی و

درياي گوشه گير

دلم تنگ دلنوشته هاتون شده بود گفتم بیام شاید خبری باشه و ما بی خبریم اما... بنویسید بانو... از اون هایی که قلم به روی کاغذ خون پس می دهد...

فاطمه

سايه ام گم شده ست در تقدير بس که نور از دلم گريزان است هر که از سايه ام خبر دارد همه را يکسره خريدارم