هرچه می گردم بیشتر گم می شوم

میان وازه هایی که بوی غربت گرفته اند

به هر کجا سرک می کشم چیزی نیست

گویی همه تهی شده اند و در آن واقعیت را پنهان می کنند

آری واژه ها این روزها واقعیت را پنهان می کنند

وا قعیتی را که مثل خوره وجودم را در بر گرفته است

و

ذره ذره آن را می بلعد و در خود فرو می برد

/ 6 نظر / 4 بازدید
رضا افشاری

سلام وقتی يک غريبه اولين کامنت رو بذاره حتما اتفاق مبهمی در راه بند اول شعر شما به تنهايی يک شعر بود ای کاش با همان لحن ادامه می داديد هر چه می گردم بيشتر گم می شوم مويد باشيد

مهراوه

آری واژه ها این روزها واقعیت را پنهان می کنند... واژه ها ناتوانند در بيان واقعيت.گاه چه بي رحمانه ما را در بيان آنچه بايد بگوييم تنها ميگذارند...

مهراوه

مهراوه هم با واژگاني عاريتي به روز شده

فاطمه

هر چه فکر می کنم که از واقعيت چه چيز می توان نوشت... اما واژه ها... واژه ها هميشه بوی غربت می دهند...

دريای گوشه گير

به هر کجا سرک می کشم چيزی نيست... ... دوستان گويند سعدی خيمه بر گلزار زن من گلی را دوست می دارم که در گلزار نيست

ماندانا ابري

سلام با ترانه ي "عبور ممنوع "به روزم شاد و موفق باشيد . ولي چقدر غمگين مي نويسيد ....