قصه ی نانوشته و نا خوانده ای بود

در تشنگی شدیدی به سراغم امدی

مرا نوشاندی...سیرابم کردی

و رفتی

دریغ از اینکه سیرابی ات ماندگار نیست

که ماندن ات همان سیرابی است

و نبودن ات تشنگی

و خوب می دانی که تشنگی چه درد  بزرگی است

درد بزرگی است...

....

/ 10 نظر / 2 بازدید
محمد

سلام خيلی خوب است وب شما موفق باش

مهراوه

سلام بانو.بي خبر به روز كردي.زيبا حديث دل ما ميگويي.خامه ات پر شور

احمد

مثل هميشه خوب و بی نظير

**بانو **

وبلاگ با رازشی داری هميشه سبز باشی و جاری ! . . .

پويا

خدا ميداندکه بد ترين آدم های روی زمين هم نمی خاهند که بد باشند . خدا ميداند .. آنها هم به دنبال آرامشند... ولی... همواره هم خود و هم عزيزان و نزديکان خود را از آرامش دور می کنند... نا خواسته... فقط خدا می داند...

lucky

وقتی نيست با خودم ميگم كاشكي بود وقتي هست با خودم ميگم كاشكي نزديكم بود وقتي نزديكه باز ميگم ايكاش باهام حرف مي‌زد وقتي بامن حرف زد ميگم كاشكي منو ميفهميد و ... اول بودنش سيرابيم بود، بعد حضورش، بعد حرفش، بعد فهمش و ... هميشه تعريف سيراب شدن با گذر زمان تغيير مي‌كنه

تقي دژاكام

سلام بر دوست . با "خیلی دور - خیلی نزدیک" مروری کرده ام به برخی خبرها. شاید به خواندنش بیرزد. تشریف می آورید؟

فاطمه

اومدم...نوشته هاتو خوندم...اما... ...گفته بودم که اين روزا حرفی برای گفتن ندارم... ولی نوشته های تو عالی بود! خيلی عالی... فکر می کنم حالاحالاها حرف برای گفتن داشته باشی!

دريای گوشه گير

دريغ...